تبليغاتX
دیگه نمیدونم باید چی بگم ...

روزی که 


 تو را دست در دست خود می دیدم


                             از شادی ام گریستم... .

 


اما روزی که


تو را دست در دست دیگری می دیدم


                               از شادی تو گریستم...

+ نوشته شده در ساعت توسط مائده . . . |


نمیدونم چرا امروز اینو دارم می نویسم اما خیلی دلتنگ شدم خیلی . . .

می ترسم که کم بیارم می ترسم . . . می ترسم لحظات زندگیم دوباره تبدیل به غم بشه

تمام زندگيم را دلتنگي پر کرده است...

دلتنگي از کسي که دوستش داشتم و عميق ترين درد ها و رنجهاي عالم را در رگهايم جاري کرد !

درد هايي که کابوس شبها و حقيقت روزهايم شد٬ 

دوری از تو حسرتي عميق به قلبم آويخت و پوست تن کودک عشقم را با تاولهاي دردناک داغ ستم پوشاند . 

 دلتنگی براي کسي که فرصت اندکي براي خواستنش ٬ براي داشتنش داشتم.    

دلتنگي از مرزهايي که دورم کشيدند و مرا وادار کردند به دست خويش

از کساني که دوستشان دارم کنده شوم .

در انسوي مرزها دوست داشتن گناه است ٬

حق من نيست ٬ به اتش گناهي که عشق در آن سهمی داشت مرا بسوزانند .

رنجي انچنان زندگي مرا پر کرده است٬3 آنچنان دستهاي مرا از پشت بسته است٬

آنچنان قدمهاي مرا زنجير کرده است که نفسهايم نيز از ميان زنجير ها به درد عبور مي کنند . . . 

دوست داشتن تو چنان تاوان سنگيني داشت که براي همه عمر بايد آنرا بپردازم ...

و من این تاوان سنگین را با جان و دل پذیرا شدم .            

همه عمر ٬ داغ تو بر پيشاني و دلم نشسته است و مرا می سوزاند .   

تو نمايش زندگي مرا چنان در هم پيچيدي که هرگز از آن بيرون نيايم. . .

آنقدر دلتنگ دوريش هستم .. آنقدر دلتنگ سرنوشت خويشم ..

 آنقدر دل آزرده عشق تو هستم که همه هستيم را خوره بي کسي و تنهايي مي جود . . . 

به او نگاه مي کنم ٬ به او که چون بهشت بر من مي پيچد و پروازم مي دهد .  

به او که لبهايش از اندوه من مي لرزند .       

به او که دستهاي نيرومندش ٬

عشقي که سالها پيش اجازه اش را از من گرفتند جرعه جرعه به من مي نوشاند . . . .      

به او که چشمهايش در عمق سياهي مي خندید و دنيايم را ستاره باران مي کرد.     

به او که باورش کردم و دل به او باختم

به او که دلم مي خواهد در آغوشش چشمهايم را بر هم بگذارم

و هرگز ٬ هرگز ٬هرگز به روي دنيا بازشان نکنم       

 به او که تکه اي از قلب مرا با خود خواهد برد       

به او که مرزهاي سرنوشت ٬ سالها پيش دوريش را از من رقم زده است.

سراسر زندگيم را اندوهي پر کرده است

که روزها و ماهها از اين سال به سال ديگر آنها را با خود مي کشم و ميدانم

که زمان ٬ شايد زمان ٬ داغ مرا بهبود بخشد ولي هرگز فراموش نخواهم کرد

که از پشت اين ديوار شيشه اي نگاهش چگونه عمق وجودم را لرزاند .     

لبهايش لرزش لبهايم را نوشيد

 و دستانش ترس تنم را چيد

 و نفسهايش برگهاي رنگين خزان را به باران عاشقانه بهار سپرد . . .

 امروز بد جری گرفتم اما من هنوز امید دارم و به خدایم معتقدم

+ نوشته شده در ساعت توسط مائده . . . |


          

   اینو واسه اون می نویسم تا شاید برگرده . . .

  

 

The image “http://i18.tinypic.com/66o41te.gif” cannot be displayed, because it contains errors.می خواهم بگویم می شود از دور (!) هم دوست داشت...!

میتوان بدون داشتن (!) هم دوست داشت

ساده تر بگویم:

                           * میشود ساده تر هم دوست داشت... *

دور از هیاهوی خواستن...

دور از هیاهوی داشتن...

دور از هیاهوی خواستن و نداشتن...نرسیدن...

دور از هیاهوی رسیدن و بعد تلاش برای ماندن تا همیشه!

                           * می توان از دور هم دوست داشت *

دور از هراس از دست دادن...

دور از هراس تنها ماندن ناگهانی...

حتی دور از او که خواستنی ست...

                            * می توان از دور هم دوست داشت  *

باور کن بدون خواستن و رسیدن هم میشود ...میشود...

بدون خواستن ،بدون رسیدن،بدون ماندن...حتی بدون او

                    * می توان از دور تا همیشه دوست داشت...!The image “http://i18.tinypic.com/66o41te.gif” cannot be displayed, because it contains errors.

+ نوشته شده در ساعت توسط مائده . . . |


این روزها ۴ سال است که حسین پناهی هیاهوی شهر را واگذاشته و به دوران کودکی اش باز گشته و بر فراز تپه ای ارمیده که بر کودکی اش مشرف است

صفای روحش بدرقه راهش باد

 

 

 

 

+ نوشته شده در ساعت توسط مائده . . . |


خيلي راحت‌تر از آنچه فكر‌كني

مي توني خيلي چيزا رو بدست بياري

/./././././././././

یک مردِ روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت

خداوندا دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟
خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد

مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورشت بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که

دهانش آب افتاد
افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند به نظر قحطی زده می آمدند. آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتي

می توانستند دست خود را داخل ظرف خورشت ببرند تا قاشق خود را پُر کنند

اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود

نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند
مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد

خداوند گفت: تو جهنم را دیدی

آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد

آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورشت روی آن

که دهان مرد را آب انداخت
افرادِ دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می گفتند و می خندیدند

مرد روحانی گفت: نمی فهمم ؟؟؟؟
خداوند جواب داد

ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد

می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که

آدم های طمع کار تنها به خودشان فکر می کنند

....

/./././././././././

گاهي‌اوقات مي‌تونيم با يه گذشتِ كوچولو از خودمون

چيزي‌رو كه در ظاهر از دست مي‌ديم

چندينو چند برابرشو بدست بياريم

+ نوشته شده در ساعت توسط مائده . . . |


پیش از آنکه قلبت را بدزدند

قلبت كتیبه ای باستانی است؛ از هزاره ای دور.

سنگ نبشته ای كه حروفی ناخوانا را بر آن حكاكی كرده اند.الفبای قومی ناشناخته را شاید
و تو آن كوهی كه
نمی توانی وا‍‍‍‍‍ژه هایی را كه بر سینه ات كنده اند،بخوانی.

قرن ها پشت قرن می گذرد و غبارها روی غبار می نشیند و تو هنوز منتظری تا،كسی بیاید و
خاك روی این كتیبه را
بروبد.كسی كه رمز الفبای منسوخ را بلد است،كسی كه می تواند از
شكل های درهم و برهم،
واژه كشف كند و از واژه های بی معنا ،منشور و فرمان و قانون به در بكشد.
گشودن رمزها ،رنج
است و كسی برای رمزگشایی این كتیبه ی مهجور رنج نخواهد برد.
كسی برای خواندن این
حروف نامفهوم ، ثانیه هایش را هدر نخواهد داد.

كسی سراغ این لوح دشوار نخواهد آمد.

اما چرا...همیشه كسانی هستند؛ دزدان الواح باستانی و سارقان عتیقه های قیمتی كتیبه ی قلبت را می دزدند زیرا شیطان خریدار است. او سهامداره موزه آتش است.و آرزویش آن است كه لوح قلبت را بر دیوار جهنم بیاویزد.

پیش از آن كه قلبت را بدزدند، پیش از آن كه دلت را به سرقت برند، كاری بكن.

آن قلم تراش نازك ایمان را بردار، كه باید هرشب و هرروز، كه باید هرروز و هرشب ...
بروبی و بزدایی و
بكاوی.شاید روزی معنای این حروف را بفهمی،حروفی را كه به رمز و به راز بر سینه ات نگاشته اند و قدر زندگی هر كس به قدر رنجی است كه در كند و كاو و كشف این لوح می برد.

زیرا كه این لوح ،همان لوح محفوظ است؛

همان كتیبه مقدسی كه خداوند تمام رازهایش را بر آن نوشته است . . .

 

+ نوشته شده در ساعت توسط مائده . . . |


تقدیم به کسانی که یاد خدا آرام دل های پاکشان است.

 

یادمان رفت تورا

 

پی اندوه نگاری که شبی

 

بی خبر رفت و دگر بازنگشت!

 

یا پی یک لذت شادی ژرف ، روی اندیشه ی پر وسوسه ی دانایی

 

آری اینبار هم انگار ، یادمان رفت تو را...!

 

به کجا می رفتیم که تو از خاطرمان میرفتی؟!

 

به جهانی که در آن، از زمین دلمان، علف هرز" چرا؟" می رویید؟

 

یا به آن وادی سرگردانی که هوایش همه از حسرت و تردیدبه تنگ آمده بود.

 

به کجا میرفتیم؟!

 

تو پر از معجزه بودی و من وما و همه در دل روشن نور،

 

با چراقی همه اما و اگر ، پی تو میگشتیم.!

 

... تو همین جاهایی...

 

من تو را میبینم:

 

که در آغوش زلال مادر ، مثل موسیقی آرام هوا، مینشینی و به من میخندی...

 

با همین نزدیکی ، روی لبخند پر از مهر پدر

 

مثل یک کودک پر شور و امید، دست تردیدرا، به یقین میگیری!

 

تو همین جاهایی...

 

من چرا یادم رفت که تو هستی پای پرواز پر پروانه!

 

و چرا میگشتم همه دنیا را پی برهان ودلیل

 

 

 

این همه کافی نیست؟

 

این همه خوبی و نور ، این همه شادی و شور...؟

 

این همه زیبایی ، این همه لحظه ی سر مست غرور...؟

 

من چرا دلتنگم...؟

 

تو که هستی!!

 

و کسی می آید که به ایمان تو بی تردید است

 

و دلش آنقدر بی رنگ است که از آن سوی دلش حرمت آبی فدا پیداست!

 

من چرا یادم رفت که تو هستی

 

و چرا می گشتم ، همه عمرم را پی فهمیدن تو...؟

 

که تو هر لحظه همین جاهایی ... و مرا می فهمی.

 

و من از بودن تو ، خود آرامش و عشقم، و پر از امید ونور...

 

و دگر میدانم که تو هستی ، همه جا وهمه وقت...

 

و به من نزدیکی ...

 

تو همین جاهایی.

 

 

+ نوشته شده در ساعت توسط مائده . . . |


انتظار فرج یعنی بست نشستن و غصه ی هجران خوردن بدون هیچ تلاشی برای نزدیکیه ظهور تلاشی هم اگه بوده کافی نبوده انتظار فرج یعنی چشم چرانی کردن و شب تا کله ی سحر حسین حسین گفتن و نماز صبح قضا کردن و هر ماه رمضان الهی العفو العفو گفتن و وقتی پاتو از مسجد بیرون می ذاری تموم اون عهدی که با خدا بستی رو یادت بره.یعنی آقا بیا اگه هم اومدی زیاد با من کار نداشته باش..

یعنی من دوست دارم یار تو باشم اما حوصله ندارم از ۲۴ ساعته زندگیم یه نیم ساعتشو به تو اختصاص بدم و حوصله هم ندارم صبحا زود بیدار بشم اگه هم نمازم قضا شد خوب بعدا اگه عمری باقی موند قضاشو می خونم!!!

جامعه ی مهدوی هم که اگه گناه کردی و خواستی توبه کنی بعد از توبه کردنت محل سگتم نمی دن و اگه هم بهت محل گذاشتن اون گناه و صد بار می کوبن تو سرت که چرا کاری کردی که امام زمان بخاطرش گریه کنه!!جامعه ی مهدوی یعنی جایی که درس نخوندی هم نخوندی امام زمان آدم با سواد می خواد چیکار؟؟ولی در عوض در س نخوندنت حسین حسین رو با ده-یازده نوع مختلف از جمله سکسکه می گی!

امام زمان هم همونیه که تو جزیره ی خضرا نشسته و هر دوشنبه و پنجشنبه نامه اعمال منو تو رو نشونش می دن و اول یه دل سیر گریه می کنه و بعدش از خدا می خواد ما رو به همون هئیت الزرشک ببخشه.

۳۱۳ نفرم از کره ی ماه سوار بر سفینه های فضائی آخرین سیستم سریع و سیر خودشونو به امام و دمار از روزگار ما در می یارن و . . .

آقا جانم . . .  ! ! !

خيلي جاها ديدمت ولي نشناختمت ولي نشناختمت خيلي درده بزرگيه خيلي لحظاتي كه از پيشت گذشتم ولي نشناختمت ...دلم تنگه آقا دلم مي خواد برم جايي كه تنها با ياد تو بگذره آقا من ضعيفم من ناتوانم تو كه ديگه دلت نمي ياد منو تنها بذاري مي ياد؟؟بسه آقا ديگه بسه من نمي خوام...هر دوره اي با امامشون زندگي كردن مه زمانشونو ديدن اما من چي...فقط آقا من بدون تو مي ميرم ميدونم میدونم ادعا خيلي زياد دارم اما . . .

اما . . . آقا جونم بخدا اين حرفم ادعا نيست اين حرفم دروغ نيست تو اين مدته چند روزه كه بدون ياد تو گذشت داغون شدم اما روسياهم خجالت زده ام منم آقامو تنها گذاشتم منم دله آقامو شكستم منم دل آقامو شكستم آقا بخدا حلالم كن من كه به جز شما كسي رو ندارم مي خوام از نو شروع كنم يا صاحب الزمان دلم جمكران مي خوادبذار بيام جمكران بذار بيام بخدا مسجد پاك و مقدستو نجس نمي كنم از دور با گنبدت صفا مي كنم فقط بذار بيام تو رو خداااا بذار بیام...آقا جونم تنهام نذار تو رو خدا تو اين زمونه خودت دستمو بگير آقا تو رو به مادرت قسم آقا تو بودي كه راه درستو بهم نشون دادي آقا تو با من چه كردي؟؟تو با من چه كردي؟؟؟كاري كن دلم آروم شه بخدا ديگه دل و دماغ هيچي رو ندارم چرا تشنه ام مي كني بذار بيام گفتم كه اون فضاي ملكوتي رو خراب نمي كنم تو رو خدااا آقاااا بذار بيام...

من همه ي زندگيمو مديون توام اينو به همه مي گم به همه ي عالم مي گم اين آقام بود كه راه درستو نشونم داد بايد جبران كنم آره بايد جبران كنم كمكم كن كمكم كن تا بهت نزديك بشم كمكم كن تا به خداي عزيز تر از جانم نزديك بشم كاري كن كه دلم آروم شه!!!

+ نوشته شده در ساعت توسط مائده . . . |


 

مهدي جان نذار كه چشمان گريان منتظران و عاشقانتان بدون ديدن جمال زيبا و دل‌آراي شما ازاين جهان بسته شود 

مهدي جان منتظرانتان به جمعه‌اي چشم دوخته‌اند كه ظهور كنيد وعطر حضور زيبايتان را احساس كنند

 

مهدي جان منتظرانت تو دعاي ندبه ميگويند ‍‍« متي ترانا و نريك »

كي باشد ما را ببيني و ترا ببينيم

 

 

 با همه‌ی لحن خوش آواييم دربدر کوچه‌ی تنهاييم

ای دو سه تا کوچه ز ما دورتر نغمه‌ی تو از همه پرشورتر

کاش که اين فاصله را کم کنی محنت اين غافله را کم کنی

کاش که همسايه‌ی ما می شدی مايه‌ی آسا‌يه‌ی ما می شدی

هر که به ديدار تو نائل شود يک شبه حلال مسائل شود

دوش مرا حال خوشی دست داد سينه‌ی ما را عطشی دست داد

نام تو بردم لبم آتش گرفت شعله به دامان سياوش گرفت

نام تو آرامه‌ی جان منست نامه‌ی تو خط امان منست

ای نگهت خواستگه آفتاب بر من ظلمت زده‌ يک شب بتاب

پرده برانداز ز چشم ترم تا بتوانم به رخت بنگرم

ای نفست يار و مددکار ما كي و كجا وعده ديدار ما

 

دل مستمندم اي جان به لبت نياز دارد به هواي ديدن توهوس حجاز دارد

 

به مكه آمدم اي عشق تا تو را بينم تواي كه نقطه عطفي به اوج آئينم

 

كدام گوشه مشعر ، كدام كنج منا به شوق وصل تو در انتظار بنشينم ؟

 

روا مباد كه بر بنده‌ات نظر نكني روا مباد كه ارباب جز تو بگزينم

 

چو رو كني ، به رهت درد و رنج نشناسيم به لطف روي تو دست از ترنج نشناسيم

 

 

اي خدا اين جمعه

....

التماس دعا

+ نوشته شده در ساعت توسط مائده . . . |


                        همیشه پاره ای از حرف های من با توست                 

       همیشه دست نیازم ، خدای من ، با توست

من از دریچه شب های قدر لبریزم

ولی گشودن زنجیر پای من با توست

با طوماری از توبه وانابه در دل با زنجیری از تعلقات در پا ولی با اشتیاقی

وافر از حضور وپیوستن به دریاها در سر.

با دست هایی سراسر مملو از عطر رمضان با چشمهایی پر از بال های اشتیاق

پرواز در آسمان این ماه رحمت و برکت و با هزاران امید ودلواپسی آمده ام تا

گشایش دوباره در وازه های رمضان را وضو بگیرم و دست های آلوده ام را

بیشتر با لا ببرم که عطر توبه از تمام ماه های دیگر بیشتر به مشام می رسد.

دو باره رمضان آمد با همان ربنای همیشگی .....

با همان شور و شوق سحر گاهان و حس و حال تنگ غروب ، و حال و هوای

وقتاذان مغرب با همان عطر شکوفه های بهاری و ماندگاری عطر گل های بهار

نارنج امید ....

فرصتی دوباره برای بخشودهشدن وانسانی دوباره بودن

خودم را ورق میزنم !!

وضو می گیرم وخودم را آماده می کنم .

لب هایم از اشتیاق ترک بر می دارد ..

کوله باری خالی از بار سفر دارم

باید توشه ای بردارم

با دست هایی پر از امید وتمنا !!!!!!!     

+ نوشته شده در ساعت توسط مائده . . . |


سلام و صد سلام

درود وصد درود به شما عزیزان دلبند و دلبندان عزیز

قبل از نوشتن مطالب اساسی باید بگم که دیگه طرز نوشتن من متفاوت شده شاید دلیلش به خاطر روز

 چهارشنبه باشه اما . . . ( بی خیال)

 یک سوال جالب

ما آدمها برای همه امور زندگی وقت میزاریم .برای همه امور پول خرج میکنیم

اما یه مورد برام جالبه واینه که چرا تنها موردی که هست اینه که به فکر خودمون نیستیم؟به فکر

سلامتی روح وجسممون .درسته مشکلی برای ما پیش مییاد خودمون باید به خودمون کمک کنیم اما

چرا حاضر نیستیم مرکزمشاوره بریم. 

خارجی ها برای خودشون ومریضیشون یه پزشک و یا یک مشاور  دارن .نیمدونم چرا تا اسم مشاورمییاد

همه فکر میکنن باید مشکل حاد باشه .یا میگن خوشم نمیاد .

مشاور به تو آگاهی میده حتی در مشکلات کوچیک.

نه هر مرکز مشاوره ای .مرکز مشاوره های خوب تو جاهای مختلف است.

تویی که فکر میکنی یه مشکل کوچیک داری برو به این مراکز. هم مشکلاتت کمتر میشه هم حرف دلتو

میزنی هم کمکت میکنه .چون رشته اون مشاوره و راهنمایی بوده ومطمئن باش با حرف های اون به

أگاهی میرسی .ولی خودتم باید بخوای که مشکلت حل شه و اگر خودت بخوای این مراکز کمک بزرگیه

 اول به فکر خودتون باشید .

 مشاور کسی که به حرفای دلت گوش میده .و راهنماییت میکنه و آگاهیت به مسائل بیشتر میشه .پس

همین حالا تصمیم بگیر و بگو یا علی...

آره با شمام. شمایی که یک جا غمناکی به جای غصه و... برو این مراکز .

من  درسم روانشناسی نیست اما تو این وبلاگ سعی میکنم از مطالب بزرگان و

روانشناسی ها و ... بنویسم. ولی متوجه شدم مشاورم خوبه .چون حرفام مثل حرفای مشاورهاست

به حرفام کمی فکر کنید

+ نوشته شده در ساعت توسط مائده . . . |


گاهی انقدر دلم برای خدا تنگ میشه که دستمو می ذارم رو رگ گردنم و می گم خدا از رگ گردن هم به من نزدیک تر است

 

 

در آغوش خدا......

 

 

هر ساله به خاطر نزدیک شدن به ایام اعتکاف ، دلم خدایی می شه و بهونه می گیره. در خلوتی می نشینمو و به گذشته می اندیشم. گذشته ای که در سراشیبی دلهره ها رها بودم و هر بار با چنگ زدن به ریسمان محکم الهی تونستم از شر شیطان در امان بمونم.

 

اما در مسیر زندگی چند باری به بیراهه رفتم و شیطان منو  از مسیر صراط مستقیم منحرف كرده است. با دیدن نافرمانی های گذشته ام شرمنده می شم، دلم می شکنه ، افسوس می خورم که چگونه تسلیم شیطان شدم و او توانست گوهر بندگی ام را مکدر کند. احساس می کنم دلبستگی های دنیا داره خفه ام می کنه، دلم میخواد برم تا با خود گوهرهای اشک را به درگاه خداوندی هدیه ببرم ، اشک هایی که از چشمه های نهان خانه دلم سرچشمه گرفته است و بر گونه هایم جاری گشته است.زبانم یا رب یا رب بگوید و چشمانم بگریند. باید برخیزم تا با اعتکاف ، از علایق و آرزوهای دنیوی آزاد گردم.

 

اعتکاف

 

لحظه ایست برای اندیشیدن و شناخت خود و خدا. فرصتی است برای انس و مناجات و دعا و هدیه ای است آسمانی برای خلاصی از شر گناه و ریا.

 

روزهایی در خلوت خویش با خود بودن و به یاد خدا زیستن. این پیام اعتکاف است.

 

اعتکاف

 

گشت و گذاری است در کوچه پس کوچه های درون و گشتن در دنیای « تو در تو »ی دل و شناختن خود و مجاهده با نفس و انس با معبود.

 

بریدن از غیر و پیوستن به دوست، پیام دیگری است از اعتکاف.

 

اعتکاف

 

هجرتی درونی برای سیر در باطن است و مروری بر نفسانیات خویش ، تا گام تهذیب برداریم و کام بندگی برگیریم.

 

اعتکاف

 

تمرینی است سه روزه با « قیام» و «صیام» تا یک عمر در معبد نیاز و سجده گاه راز و نیاز ، معتکف حریم بندگی باشیم.

 

درسی از سه روز برای همه عمر ، این هم پیام دیگر آن.

 

« رجب » ماه نماز و نیایش است و .... اعتکاف ، چله نشینی در خلوت ناز و خواهش.