تبليغاتX
دیگه نمیدونم باید چی بگم ...

بازم برای سنگ صبورم که شعرای خانم حیدرزاده رو دوست داره

 

ايكاش در چشم هايت ترديد را ديده بودم
يا از همان روز اول از عشق ترسيده بودم
ايكاش آن شب كه رفتم از آسمان گل بچينم
جاي گل رز برايت پروانگي چيده بودم
گل را به دست تو دادم حتي نگاهم نكردي
آن شب نمي داني اما تا صبح لرزيده بودم
آن شب تو با خود نگفتي كه بر سرمن چه آمد
با خود نگفتي ز دستت من باز رنجيده بودم
انگار پي برده بودي ديوانه ات گشته ام من
تو عاشق من نبودي و دير فهميده بودم
از آن شب سرد پاييز كه چشم من به تو افتاد
گفتم ايكاش شب ها هر گر نخوابيده بودم
از كوچه كه مي گذشتيم حتي نگاهم نكردي
چشمت پي ديگري بود اين را نفهميده بودم
آن شب من و اشك و مهتاب تا صبح با هم نشستيم
ايكاش يك خواب بد بود چيزي من ديده بودم
تو اهل آن دوردستي من يك اسير زميني
عشق زمين و افق را ايكاش سنجيده بودم
بي تو چه شبها كه تا صبح در حسرت با تو بودن
اندوه ويرانيت را تنها پرستيده بودم
وقتي صدا كردي از دور با عشوه اي نادرت را
آن لهجه نقره اي را ايكاش نشنيده بودم
انگار تقصير من بود حق با تو و آسمان است
وقتي كه تو مي گذشتي از دور خنديده بودم
اما به پروانه سوگند تنها گناهم همين ست
جاي تو بودم اگر من صد بار بخشيده بودم
بايد برايت دعا كرد آباد باشي و سرسبز
ايكاش هرگز نبيني چيزي كه من ديده بودم
اندوه بي اعتناي چه يادگار عجيبي ست
اما چه شب ها كه آن را از عشق بوسيده بودم
حالا بدان تو كه رفتي در حسرت بازگشت
يك آسمان اشك آن شب در كوچه پايشده بودم
هر گز پشيمان نگشتم از انتخاب تو هرگز
رفتي كه شايد بدانم بيهوده رنجيده بودم
حالا تو را به شقايق ديگر بيا كوچ كافيست
جاي تو بودم اگر من اين بار بخشيده بودم
+ نوشته شده در ساعت توسط مائده . . . |


این آپ ماله کسیه که . . .

" بذار یواش شروع كنم، سلام گلم همنفسم "

 آرزوهام راضی شدن ، دیگه بهت نمی رسم

 گفـتـم چیــا گفتی بـهم ، گـفـتی كـه آیـنـده داری

 دنیاهمش عاشقی نیست،گریه داری ، خنده داری

 گفتم كه گفتی من باشم به لحظه هات نمی رسی

 بـه قـول دل شایـد دلـت  گـرو باشـه پـیـش  كـسی

 خلاصه گفتم كه چشات،قصد رسیدن نداره

 رویـاها كـالـه و دستات  ، خیال چیـدن نداره

 گفتـم كه گفتی زندگی  ، غصـه داره ، سفر داره

 هم واسه من هم واسه  توباهم بودن خطر داره

 گفتم كه گفتی رویاها مال شبای شاعراست

 شهـامـتـو كسی داره كه شاعر مـسافراست

 مـسافرا  اون آدمـان كــه بـا حقیـقـت می مونــن

 تلخیاشو خوب میچشن غصه هاشوخوب میدونن

 گفتم فقط می خوای واست یه حس محترم باشم

 عاشـقـیـمـو قایـم كنـم  ،  تـو طالـع تـو كـم باشــم

 گفتم كه گفتی ما دوتا به درد هم نمی خوریم

 ولی یه جا مثل همیم  ،  هر دومون از قصه پریم

 گفتم تو گفتی میتونیم یادی كنیم از همدیگه

 اما كسی بـه اون یكی لیلی و مجنون نمیگه

 گفتم تو گفتی سهممون از زندگی جدا جداست

 حـرف تو رو چشم منه اما اینـام دست  خداست

 هرچی كه توگفته بودی،گفتم به دل بی كم وبیش

 حـال خـودم ؟ نـه راه پس مونده بـرام نـه راه پیـش

 این حرفای خودت بوده،از من دیونه تر دیدی؟

 اصلا نگفتم اینارو ، خودت دیدی یا شنـیـدی؟

 دلم كه حرفاتو شنید ، اول كه باورش نشد

 ولی نه بهتره بگم ، نفهمیدش سرش نشد

 یه جـوری مات و غمـزده، فقـط بـه دورا خیره شد

 رنگ از رخش نه ، نپرید ، شكست ومردو تیره شد

 بلور رویاهام ولی ، چكید مث خواب تگرگ

 آرزوهام از هم پاشید،رسید ته كوچه مرگ

 راستش ازم چیزی نموند به جزهمین جسم ظریف

 خوب میدونی چی می كشه غریب تو خونه حریف

 نگی چرا نوشته هام لطیف وعاشقونه نیست

 رویا و آرزوم كه هیچ  ، حتی دل دیوونه نیست

 زیبا باید تنهائی من این نامه رو سیاه كنم

 رسم گذشته ها میگه باید به تو نگاه كنم

 حـرفاتـو گفتم بـه خودت  ، ببینی راستی توزدی

 اصلا توی ذات توهست یه همچی چیزی بلدی؟

 اگه تو  بیداری بودی ، بـشیـن میادش خبـرم

 اگه نگفتی بنویس من می خوام ازخواب بپرم

 دوسِت دارم چه توی خواب چه توی مرگ وبیداری

 فدای یـك تـار موهـات ، كه تـو مـنو دوست نداری

 مواظب آدما باش زندگی گرگه زیبا جون

 خدای رویـای منم هنـوز بزرگه زیبا جون

شنبه پـر از غـم  یـه ظـهـر گـرم شهريوري

بااون چشای عاشقت چه كاری دست من دادی!

 

+ نوشته شده در ساعت توسط مائده . . . |


اینقدر تو هر لحظه خواستم بهت بگم که دیدم دیر شده....

اینقدر وقتهای با تو بودن زود گذشتن که من وقتی به خودم اومدم دیدم نیستی...

اینقدر تو عمرم به فکر دنیا بودم که تو رو یادم رفت....

اینقدر از لحظه ی عاشق شدنم گذشت و تو کنارم نبودی که عاشق موندن رو فراموش کردم....

اینقدر این کلمه رو با خودم نگه داشتم که من رو از خودم گرفت....

اینقدر این کلمه رو بهت دیر گفتم که دیگه لیاقتت رو نداشتم...

اینقدر تو زندگیم غم نبودن تو رو خوردم که دیگه خودم رو یادم رفت..

حالاهم که اینقدر دیر شده میدونم که گفتنش فایده نداره...

اما بزار بگم که حداقل روزهای بدون تو رو با یاد روزهای کم با تو بودن بگذرونم.

بزار بگم این دردم رو شاید یه روزی بعد ازمن فهمیدی که

تو هم تو این دنیا یه خونه ی بزرگ تو قلب یکی داشتی.....:

+ نوشته شده در ساعت توسط مائده . . . |


سکوتم را نبین !

کاش می دانستی ...

در دلم کسی تیشه می زند هنوز !

این تیشه های بی صدا ...

این سکوت ...

این انتظار ...

روزی مرا از پای خواهد در آورد !

روزی که دیگر ...

در دلم کسی تیشه نزند

 

+ نوشته شده در ساعت توسط مائده . . . |


از فکر دوریه نگاه زیبایت شبها نمی توانم بخوابم فکر لحظه های با تو بودن یک لحظه

هم رهایم نمیکند آه نمیدانم چرا به تو نمیر سم آه داد از جدایی، آه امان از جدایی

با رفتنت وجودم آتیش زدی اما باز ... بازخاکسترهای وجودم تو را نیز می طلبیدند

تا اینکه یکی از جنس بلور پیدا شد ونوازشگر قلب شکستم شد!!!

 

اما ای کاش او را از جنس بلور صدا نمی کردم...

 

چون اون یاد گذشته شیرینی بود که با هم  داشتیم  و آینده شیرین تری که می تونستیم

داشته باشیم ...

 

بی تو با خاطره هایت چه کنم

ای که تقدیر٬ تورا ز من دور ساخت بشنو از بی تو بودنم

 

هر وقت خواستم لب از لب بگشایم به تو بهترینم بگم کنارم بمان

 

وتنهایم نگذار زبان قدرت بیان نداشت ...

 

هر وقت دستانم محتاج اون دستان پر مهر وگرم تو بود کنارم نبودی وتنهایم می گذاشتی.

 

هر وقت چشمانم برای دیدن تو لحظه شماری می کرد می رفتی وچشمانم را سومیکردی

 

هر وقت سرم احتیاج به شانه های محکم و مردونه ای داشت ترکم می کردی.

 

هنگامی که قلبم احتیاج به محبتی داشت که کسی جز تو نمی توانست جای خالی آن را پر کند تو نبودی نبودی...

آخر ای کوه استوار من ای مرحم دردای من عزیز من آخر تو کجائی ؟؟؟

+ نوشته شده در ساعت توسط مائده . . . |


تاس را

هر جور كه بندازيم

جفت نمي شود

ما را تك تك آفريده اند



از حق كه بگذريم

دو دو تا چهار تا نمي شود

يا پنج مي شود يا سه

آنهم براي ما نيست



+ نوشته شده در ساعت توسط مائده . . . |


يک روز از رفتنت گذشته و من...

هنوز به اين رفتن عادت نکردم!

يک روز از بي تو ماندن گذشت وبراي من...

اين يک روزها همانند يک عمر سپري مي شوند...

اي کاش در تلاطم چشم هايت غرق مي شدم

اي کاش در کوچه هاي خيالت تنها همسايه ات بودم

اي کاش نا آرامي هاي قلب کوچکم را حس مي کردي

اي کاش تمام وجودت متعلق به من بود...

اي کاش تمامي اي کاش ها را محو مي کردي

و سپس با هم راهي اين جاده هاي بي انتها مي شديم

اي کاش حسرت بوسيدن لبان سرخت لحظه اي امانم مي داد...

اي کاش نفس نفس زدن هايم را از نزديک مي ديدي

نفس هايي که به دنبال سراب نگاهت پديد آمد

و چون بي توجه ماند در سينه مرد

اي کاش قدرت چرخاندن عقربه هاي ساعت را به حقيقت در دست داشتم

در آن هنگام که مي رفتي

چرا از انتظار نپرسيدي؟

لا اقل اشک هايم را مي ديدي

شايد سببي مي شد براي ماندنت

يا دليلي براي نرفتن...

لحظه اي بايست اي مسافر...

پشت سرت را نگاه کن

ببين که چگونه با اشک هايم؟ کوچه را برايت نمناک کردم

مرا بيش از اين در حسرت لمس آرزو هايم مگذار

برگرد بي تو من حسي ندارم

بي تو؟  هر جا باشم بي قرارم

عزيزم بي تو تنهايي سخته

 بي تو من؟ آروم ندارم

برگرد بي تو عمر من تمومه

عشق تو هميشه آرزومه

عزيزم بي تو؟ حرفام نا تمومه

نيستي؟ عکست پيش رومه

چشمات ديگه از يادم نميره

کاشکي دستام دستات و بگيره

بي تو قلبم از غصه مي ميره

بي تو؟ از زندگي سيره

برگرد دوست دارم پيش تو باشم

برگرد نمي تونم که جدا شم

نمي شه از فکر تو من رها شم

تو قلبت غريبه باشم

برگرد رفتن تو يه گناهه

قلبم واسه ي تو چشم به راهه

جونم اسيره اون يه نگاهه

عشقت واسم جون پناهه

و باز در انتظاره تو به سر مي برم...

کافيست؟ بي تو در هر لحظه شکستن

بس است؟ بي تو در هر ثانيه مردن

ملتمسانه از تو مي خواهم...

برگرد

+ نوشته شده در ساعت توسط مائده . . . |


ماه ِمن غصه نخور، زندگی جزر و مد داره

 

دنیامون یه عالمه، آدم خوب و بد داره

 

ماه ِمن غصه نخور، همه که دشمن نمیشن

 

همه که پره ترک

 

مثل تو و من نمیشن...!

 

ماه ِمن غصه نخور

 

مثل ماها  فراوونه

 

خیلی کم ،پیدا میشه

 

کسی رو حرفش بمونه...!

 

ماه ِ من غصه نخور

 

گریه پناه آدماست

 

ترو تازه موندن گل

 

مال ِ اشک شبنما ست...!

 

ماه ِمن غصه نخور

 

زندگی بی غم نمیشه

 

اونی که غصه نداشته باشه

 

آدم نمیشه...!

 

ماه ِ من غصه نخور

 

خیلیا تنهان مثه ما

 

خیلیا با زخمای زندگی آشنان مثل ما...!

 

ماه ِمن غصه نخور

 

زندگی خوب داره واسه عشق

 

خدا رو چه دیدی

 

فردامون باشه بهشت...!

 

ماه ِمن غصه نخور

 

زندگی بی غم نمیشه

 

اونی که غصه نداشته باشه

 

آدم نمیشه...!

 

ماه ِ من غصه نخور

 

دنیا رو بسپار به خدا

 

هر دومون دعا کنیم

 

تو هم جدا، منم جدا...!

+ نوشته شده در ساعت توسط مائده . . . |


The image “http://i18.tinypic.com/66o41te.gif” cannot be displayed, because it contains errors.این روزها دلم خیلی چیزها می خواهد

دلم می خواهد به سرزمین دور دست اُ‌‌ز بروم

آنجا که جادوگری خانه دارد

 مترسک ها می توانند برقصند

جاده هایش از آجرهای زرد رنگ ساخته شده اند

و همه چیز مثل زمرد سبز است

با جادوگر اُز کارهای مهمی دارم

آرزوهای بزرگی دارم

ولـــــــــی ...

افسوس

چنین سرزمینی اصلا وجود ندارد!

می بینی ... آرزوهایم چه ساده دست نیافتنی می شوند؟؟؟

هر وقت دلم چیزی را می خواهد ، محو می شود!

باید دنبال سرزمین دیگری باشم

         سرزمینی که لا اقل یکی از آرزوهایم به سادگی در دستم باشد !!!The image “http://i18.tinypic.com/66o41te.gif” cannot be displayed, because it contains errors.

 

 

+ نوشته شده در ساعت توسط مائده . . . |


سلام . . .

ببخشید که یه مدتی نبودم . . . دیگه درگیر کنکور و این حرفها بودم . . . که خدا رو شکر بد هم ندادم

از امشب جبران می کنم و هر روز آپ می کنم . . .

امشب برای من شب سختی بود چون سفانه من عروس شد رفت . . .

امشب مثله ماه شده بود مثله عروسک . . . سخته که بخوام در موردش حرف بزنم چون اشکهام یاری نوشتن نمیدن

در هر صورت آرزوی من خوشبختی اون بوده و هست و این آرزوی یه دوست خوب هست . . .

البته من با سفانه 2 ماه بود که قهر بودم  اما . . .

نمیتونم دیگه بنویسم اما خود سفانه هم می دونه که کلی باهاش حرف دارم . . .

به هر حال کوتاهی منو توی این مدت ببخشید . . .

+ نوشته شده در ساعت توسط مائده . . . |


با توام با تو خدا

یک کمی معجزه کن

چند تا دوست برایم بفرست

پاکتی از کلمه

جعبه ای از لبخند

نامه ای هم بفرست

*******

کوچه های دل من

باز خلوت شده است

قبل از اینکه برسم ، دوستی را بردند

یک نفر گفت به من

باز دیر آمده ای !!!!

دوست قست شده است

*******

با توام با تو خدا

یک دل قلابی

یک دل خیلی بد

چقدر می ارزد ؟

من که هرجا رفتم

جار زدم:

شده ، این قلب حراج

بدوید

یک دل مجانی

قیمتش ، یک لبخند

به همین ازانی !!!

*******

هیچ وقت اما

هیچ کس قلب مرا قرض نکرد

هیچ کس دل نخرید

*******

با توام با تو خدا

پس بیا این دل من مال خودت

من گه دیگر رفتم اما

ببر این دل را دنبال خودت

+ نوشته شده در ساعت توسط مائده . . . |


 

كاش مي تونستم اين بغض شكسته توي گلوم رو بشكنم و فرياد بزنم : خدايا عاشقتم

اين معشوقتو تنها نذار . . . ( همين )

نميدونم چرا اما فعلا ديگه حرفي براي گفتن ندارم فقط مي تونم بگم . . .

قصه ی آدم ، قصه ی یک دل است و یک نردبان ...
قصه ی پله پله تا خدا ...
قصه ی هزار راه است و یک نشانی ، قصه ی جستجو ...
قصه از هر کجا تا او ...
پایت را که از زمین برگیری ، آسمان راههای بی کرانش را نشانت خواهد داد ...
تو را در بر خواهد گرفت ...
و چونان امانتی لطیف بالا خواهد برد ...
در نگاهت آسمان و زمین بهم می پیوندند تا افق شوند ...

+ نوشته شده در ساعت توسط مائده . . . |


 

امشب ...

از آسمان باران انا انزلنا بر فرق زمین می بارد ...

امشب چشمانم را با آب توبه می شویم

و کلام قرآن در دهانم می ریزم

                                             تا خواب چشمانم را نیازارد

 

 

  شب قدر است و من قدری 

       چه سازم توشه قبری ندارم

               مبادا لیلة القدرت سر آید

                       گنه بر ناله ام افزونتر آید

                                 مبادا ماه تو پایان پذیرد

                                           ولی این بنده ات سامان نگیرد . . .

 

+ نوشته شده در ساعت توسط مائده . . . |


 

دوست داشتنی ترین طعم زندگیم برای تو مینویسم


برای همین تویی که پاسخ یکی از سوالات امروزت این است که :

من برای از تو نگفتن هنوز جوانم!


من چگونه از تو دور شوم ؟؟؟

تویی که آرام و بی صدا در دلم لانه کردی و حالا معصومانه به من نگاه می کنی ؟

تویی که تمام ذهنم را با یادت آغشته کرده ای ؟

نگاه تو آسودگی ست و آرامشی که مرا در یاد تو تسخیر می کند .

میدانی ! کاش میشد زیر بارانی که در دلم می بارید قدم می زدی

و من فرصتی می یافتم تا حضورت را مرور کنم .

افسوس ..... تو نمی دانی اینجا پر از تکرار نام توست ....

انگار اشیاء نام تو را زمزمه میکنند .

کاش میتوانستم صراحتم را در صداقت عجین کنم

و بگویم دلم برایت تنگ است .   

عزیز غزلهای ننوشته ام 

خودت بگو ...... تویی که سوژه و هدف زندگی ام شدی .....

چه بنویسم در  این غروب بد رنگ ...... بی تو ؟؟؟؟

تو اولین و تنها کسی بودی که انگشتان احساسم را لمس کردی و بوسیدی و گفتی

تمام لبخند هایمان را به می بوسه غسل می دهی

و من دعا میکنم هرگز در پایمان از ساحل نگاه همدیگر محو نشود .

عزیزکم :مرا به تنهایی نسپار که در پس آن تنها تر نخواهم شد

 

+ نوشته شده در ساعت توسط مائده . . . |


امروز تولد عزیز دلم سفانه جونه . تازه امروز از مکه اومده . اینم یه تبریک کوچولو از طرف من به اونه . . .

 

چو گل سراپا نشاط و شوری           تولدت مبارک، تولدت مبارک

بهار عشقی، پر از سروری                تولدت مبارک، تولدت مبارک

 از هر خزان و بلایی به دوری             تولدت مبارک، تولدت مبارک

 گل و سنبل من لاله و آلاله من           تولدت مبارک، تولدت مبارک

 گل یاسی ای رخ نوساله من               تولدت مبارک، تولدت مبارک

 گل گلدان من، تویی جان من                تولدت مبارک، تولدت مبارک

غنچه بهارم، سرو خرامان من                تولدت مبارک، تولدت مبارک

 

 

 

+ نوشته شده در ساعت توسط مائده . . . |


سلام آقای مهربونم سلام ای تمام هستی و مستی ام ....سلام مهدی صاحب الزمان....

پنجره زیباست اگر بگذارند...چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند..

من ازاظهار نظر های دلم فهمیدم...عشق هم صاحب فتواست...اگر بگذارند......

دلم هوای جبهه و جنگ و شهدا کرده ....دلم آرزوی ظهور دارد....دلم از ته قلب آرزوی آمدنت را می کند...

آقای مهربونم بی تو چه کنم......گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم...آقا پس کی میایی؟؟

از گناه مردم...آقا غرق در گناهم رویم سیاه است....

چه کنم با اشک نازنین تو از برای اعمال خرابم....چه کنم با دلم....دلی که هماره به دنبال توست....

نازنین من پس کی میایی....آقا جان مرا در کاروان راهیان و فدایان و منتظرانت را ده....مرا در یارانت بپذیر....گر چه هیچ ندارم برایت نثار کنم....اما قطره خونی ناقابل دارم....جانی در حال نفس کشیدن دارم....و روحی آزاد و گاهی اسیر....روحم اسیر عشق است....من تو را می خواهم و می خوانم ....پس کی میایی...آقای مهربونم دوستت دارم...باری ظهورت اینجا همه دعا می کنند الهی که دعاهامان از ته قلبمبن باشد....دستهای خالیم را پذیرا باش....که من محتاج تو ام ای بهترینم.....

               مهدی صاحب الزمان دوستت دارم....

        در انتظار ظهور به فانوس نشسته ام

         و به دریا زل زده ام......

          اللهم عجل لولیک الفرج.......

                   الهی آمین..

 

+ نوشته شده در ساعت توسط مائده . . . |




لحظه های شرجی تابستان دارند رو به روی روزگار انتظار من رژه می روند.

روزمرگی ام را تکیه داده ام به دیوار کوتاه تراس خانه...

با تمام وجودم متمرکز شده ام روی ته مانده های لبخند شرجی و بی دریغ تو ،

که ماسیده در جای جای ذهنم.

خودت می دانی این سطر ها ، آبستن چه جمله ای هستند.

میدانی؟ مگر نه؟!

یک درد مزمن ، جا خوش کرده در بند بند استخوان های تنم.

یک حفره ی پر رنگ ، میهمان ناخوانده ی گوشه ی راست قلبم شده است.

حضورشان را حس میکنم.

حضور درد و تهی بودن بخشی از بدنم را.

خودت میدانی این سطر ها آبستن چه جمله ای هستند .

میدانی؟ مگر نه؟!

این روزها دارم با جدیت تمام مطالعه میکنم. چه از این بهتر.؟

میخواهم در تمام جنبه های زندگیم موفق باشم.

از این به بعد نویسندگی می شود شغل ثابتم.

دیگر میخواهم بنویسم ، بنویسم ، بنویسم...

خودت میدانی این سطر ها ، آبستن چه جمله ای هستند.

میدانی؟ مگر نه؟!

دیروز چند پنجره ی تمام قد را جایگزین دیوار های خانه کردم.

میخواهم تمام رفت وآمد های جاده ی رو به رو را زیر نظر داشته باشم.

دیگر حساب افتادن برگ از درخت را هم دارم.

میز تحریرم را گذاشتم روبه روی یکی از این دیوار های شیشه ای.

هر یک سطری که مینویسم سرم را بلند میکنم.

و...

به آن سمت دیوار نگاه میکنم.

میترسم در این فاصله ی یک سطر نویسی سعادت دیدن تو را از دست بدهم.!
میترسم سرم به نوشتن گرم شود، تو بیایی و من نفهمم.

اما....

هنوز که غرق شده ام در لا به لای این همه سطر تو نیامدی.!

تو مرا خوب میشناسی.!

خودت خوب میدانی تمام این سطر های پراکنده ، آبستن چه جمله ای هستند:

دلم برایت تنگ شده است شدید! شدیدتر از بارانی که به دیوار شیشه ای میکوبد.

نمیدانم چرا آن درد و حفره ی سطر های بالا دارند عمیق تر می شوند.

عمیق تر از دلتنگی هایی که تمام سعی ام را کردم تا پنهان نگه شان دارم.

این روزها تو کجایی؟

تویی که انتظار دیدنت دارد مرا به سمت باران میکشاند؟!

تویی که حضورت درد حفره ناخوانده را محو میکند از روزگار بدنم.
+ نوشته شده در ساعت توسط مائده . . . |


 

سلام . . .

خیلی وقت هست که می خوام آپ جدید کنم اما مثله اینکه نمی شه انگار کلمه هامو گم کردم البته به قول ازهار جونم آدمی که می نویسه هیچ موقع نمی تونه کلمه هاشو گم کنه

اما من واقعا گم کردم . . .

 


آسمان رنگ خدا گشت بيا پر بزنيم


باغ خورشيد پراز چلچله ها گشت بيا سر بزنيم


فصل مهمان شدن پنجره ها يادت هست


پشت در جاي غريبيست بيا در بزنيم


يک نفر باز مرا در خود من مي خواند


پر پرواز نداريم که پرپر بزنيم


باز از مزرعه من بوي علف مي شنوم


جاي پروانه چه خاليست بيا پر بزنيم

+ نوشته شده در ساعت توسط مائده . . . |


ببخشید که دیر به دیر آپ می کنم آخه مشکلاتم و کارام زیاد شده بود تا همین امروز کلاسای پیش دانشگاهیم بود آخه من از تابستون شروع کردم که درس بخونم

یعنی ۳ ماه زودتر از بقیه که نتیجه خوبی برای کنکور ۸۸ بیارم البته امسال دانشگاه آزاد قبول شدم رشته حسابداری حسابرسی تهران شمال اما آزمایشی بودم دیگه و فقط برای سنجیدن خودم و آشنایی با کنکور بود

ای خدا

قول داده بودم دیگه راجع به سفانه چیزی ننویسم اما . . .

اما اون رفته مکه و دلم براش بجوری تنگ شده هفته اول که داغون بودم کسی نمی تونست آرومم کنه اما . . . اما دوریش برام خیلی سخته اینو یکی از دوستای با معرفتم برام کامنت گذاشته :

وقتی به کسایی که دوسشون داری فکر میکنی باید به جای اینکه دلت بگیره به خودت افتخار کنی و کاری کنی که دلشون شاد بشه.
پس تمام سعی خودتو بکن که ازت کار اشتباهی سر نزنه...
میدونم که میدونی دارم در مورد چی باهات حرف میزنم.
کم نیار.
اون خونه ی خداست . اگه دلت باهاش باشه انگار خودت رفتی مکه...
پس از سفر زیارتیت خوب استفاده کن.

آره راست میگه . . . اما من مثه این بچه های لوس نمی خوام قبول کنم . . . دعا کنید تو این ماه مبارک بتونم مشکلامو با خودم حل کنم . . .

دوستون دارم

یا علی

+ نوشته شده در ساعت توسط مائده . . . |


 

به همان سادگي بود که فکر ميکردم...به همان کوتاهي...!!!همان طور تمام شد که بارها در تصوراتم تمامش ميکردم...هنوز سرشار...نميدانم...گاهي فکر ميکنم که از اولش هم اشتباه بود...گاهي هم فکر ميکنم لازم بود...و گاهي ديگر اصلا فکر نميکنم....چون خسته ام...خسته از ان همه کش مکش در ان چند روز کوتاه...روزي باهم...روزي تنها...روزي منتظر...روزي چشم به راه....بين اين روزها يک روز هميشه گم بود...روزي که شايد اساس همهء روزها بود...روزي عاشق....اين چند روز ِ کوتاه سپري شد شايد روزي ديگر عاشق از خواب بيدارشوم...اما نشدم...من هرگز نشدم....
اهاي،رفيق....گوشت با من است؟؟تو که با کلامم ارام ميگرفتي....باتوام...تو که کلامت با کلامم متولد شد...و تو ... تو که سخت مرا از عشق ميترساندي...ترس نداشت....چرا که ترس وقتي که بازنده اي برايت پر معني است...حال که من نه بازنده که برنده ام... شناختم انچه را که ميخواستم بشناسم...عميقا و از نزديک...احساس کردم...نه...من عاشق نبودم و نشدم ....اما عشق را احساس کردم....دلم ميخواست عاشق باشم...مگر نه ان است که عشق را بايد به لايقش هديه داد....يادت است کلام هميشگيم را؟؟من عاشق ميشوم....اما خيلي دير...خيلي سخت....چون ايمان دارم....به موجوديت و مقدس بودن عشق...
کاش ميشد گفت...تمام انچه که در دل دارم...کاش گوش شنوايي بود...مرحمي....دستي...اغوشي...دلم گرفته ازين هواي تاريک...کسي به در خانه ام نميکوبد...دوستي...رفيقي....همزباني....که باور ميکند من دردم را به همه گفته ام و به هيچکس نگفته ام؟!....فقط يک سوال بي جواب دارم....اخرش چه کردم؟؟؟

+ نوشته شده در ساعت توسط مائده . . .


 

ثواب روزه و حق قبول آنکس برد

 

که خاک میکده عشق را زیارت کرد

                                                                  (( حافظ ))

فرا رسیدن ماه مبارک رمضان

 ماه ضیافت مهر و برکت الهی مبارکباد.

منم دعا کنید بچه ها

خیلی گرفتارم

 

+ نوشته شده در ساعت توسط مائده . . . |


به چهار سمت اصلی خواهم رفت

 


سراغ تو و نگاههایت

 


شمال که نیستی

 


به جنوب نرسیده ام هنوز

 


اما خیال می کنم

 


جایی حدود طلوع تو را بیابم

 


خدا نکند

 


حوالی غروب گم شده باشی

+ نوشته شده در ساعت توسط مائده . . . |


روزی که 


 تو را دست در دست خود می دیدم


                             از شادی ام گریستم... .

 


اما روزی که


تو را دست در دست دیگری می دیدم


                               از شادی تو گریستم...

+ نوشته شده در ساعت توسط مائده . . . |


نمیدونم چرا امروز اینو دارم می نویسم اما خیلی دلتنگ شدم خیلی . . .

می ترسم که کم بیارم می ترسم . . . می ترسم لحظات زندگیم دوباره تبدیل به غم بشه

تمام زندگيم را دلتنگي پر کرده است...

دلتنگي از کسي که دوستش داشتم و عميق ترين درد ها و رنجهاي عالم را در رگهايم جاري کرد !

درد هايي که کابوس شبها و حقيقت روزهايم شد٬ 

دوری از تو حسرتي عميق به قلبم آويخت و پوست تن کودک عشقم را با تاولهاي دردناک داغ ستم پوشاند . 

 دلتنگی براي کسي که فرصت اندکي براي خواستنش ٬ براي داشتنش داشتم.    

دلتنگي از مرزهايي که دورم کشيدند و مرا وادار کردند به دست خويش

از کساني که دوستشان دارم کنده شوم .

در انسوي مرزها دوست داشتن گناه است ٬

حق من نيست ٬ به اتش گناهي که عشق در آن سهمی داشت مرا بسوزانند .

رنجي انچنان زندگي مرا پر کرده است٬3 آنچنان دستهاي مرا از پشت بسته است٬

آنچنان قدمهاي مرا زنجير کرده است که نفسهايم نيز از ميان زنجير ها به درد عبور مي کنند . . . 

دوست داشتن تو چنان تاوان سنگيني داشت که براي همه عمر بايد آنرا بپردازم ...

و من این تاوان سنگین را با جان و دل پذیرا شدم .            

همه عمر ٬ داغ تو بر پيشاني و دلم نشسته است و مرا می سوزاند .   

تو نمايش زندگي مرا چنان در هم پيچيدي که هرگز از آن بيرون نيايم. . .

آنقدر دلتنگ دوريش هستم .. آنقدر دلتنگ سرنوشت خويشم ..

 آنقدر دل آزرده عشق تو هستم که همه هستيم را خوره بي کسي و تنهايي مي جود . . . 

به او نگاه مي کنم ٬ به او که چون بهشت بر من مي پيچد و پروازم مي دهد .  

به او که لبهايش از اندوه من مي لرزند .       

به او که دستهاي نيرومندش ٬

عشقي که سالها پيش اجازه اش را از من گرفتند جرعه جرعه به من مي نوشاند . . . .      

به او که چشمهايش در عمق سياهي مي خندید و دنيايم را ستاره باران مي کرد.     

به او که باورش کردم و دل به او باختم

به او که دلم مي خواهد در آغوشش چشمهايم را بر هم بگذارم

و هرگز ٬ هرگز ٬هرگز به روي دنيا بازشان نکنم       

 به او که تکه اي از قلب مرا با خود خواهد برد       

به او که مرزهاي سرنوشت ٬ سالها پيش دوريش را از من رقم زده است.

سراسر زندگيم را اندوهي پر کرده است

که روزها و ماهها از اين سال به سال ديگر آنها را با خود مي کشم و ميدانم

که زمان ٬ شايد زمان ٬ داغ مرا بهبود بخشد ولي هرگز فراموش نخواهم کرد

که از پشت اين ديوار شيشه اي نگاهش چگونه عمق وجودم را لرزاند .     

لبهايش لرزش لبهايم را نوشيد

 و دستانش ترس تنم را چيد

 و نفسهايش برگهاي رنگين خزان را به باران عاشقانه بهار سپرد . . .

 امروز بد جری گرفتم اما من هنوز امید دارم و به خدایم معتقدم

+ نوشته شده در ساعت توسط مائده . . . |


          

   اینو واسه اون می نویسم تا شاید برگرده . . .

  

 

The image “http://i18.tinypic.com/66o41te.gif” cannot be displayed, because it contains errors.می خواهم بگویم می شود از دور (!) هم دوست داشت...!

میتوان بدون داشتن (!) هم دوست داشت

ساده تر بگویم:

                           * میشود ساده تر هم دوست داشت... *

دور از هیاهوی خواستن...

دور از هیاهوی داشتن...

دور از هیاهوی خواستن و نداشتن...نرسیدن...

دور از هیاهوی رسیدن و بعد تلاش برای ماندن تا همیشه!

                           * می توان از دور هم دوست داشت *

دور از هراس از دست دادن...

دور از هراس تنها ماندن ناگهانی...

حتی دور از او که خواستنی ست...

                            * می توان از دور هم دوست داشت  *

باور کن بدون خواستن و رسیدن هم میشود ...میشود...

بدون خواستن ،بدون رسیدن،بدون ماندن...حتی بدون او

                    * می توان از دور تا همیشه دوست داشت...!The image “http://i18.tinypic.com/66o41te.gif” cannot be displayed, because it contains errors.

+ نوشته شده در ساعت توسط مائده . . . |